آف‌تاب هنوز طلوع نکرده بود. از دژ بالا رفت تا سر سه‌راه شهادت زیارت عاشوراء بخواند؛ آن ‌صبح او بيست‌و‌سه ‌ساله می‌شد. سربازی نگه‌اش داشت‌: ‌نمی‌شود
رفت؛ صبح‌ها تا قبل از روشن ‌شدن هوا ممنوع است. دلش گرفت؛ آخه من دارم متولد می‌شوم. این ‌را به سرباز نگفت. از دژ پایین آمد و روی سینه‌کش آن نشست. پشت به کربلاء بود؛ می خواست عاشوراء بخواند و متولد شود ...

از مجموعه‌ی منتشرناشده‌ی "یک کف دست آس‌مان"
21 مهر 1388 . قم مقدسه